فرزندان ایرانیم

مطالب منتشره در این صفحه، مجموعه ای در تحلیل ریشه حرکات واگرایانه، قومگرایانه، تجزیه طلبانه و انواع و اقسام نظریه های دست ساز استعمار برای آینده ایران، همچون فدرالیسم و بومی گرائی و استقلال بر مبنای مسائل قومی و مذهبی و زبانی و... خواهد بود
 
 
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥  

تمرکز گرائی یعنی چه؟

 

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

 

 

ایجاد هماهنگی در هر ساختاری، نیاز به مدیریت و برنامه ریزی واحد دارد! هر ساختاری، متشکل از اندام واره هائی است که توسط شبکه ای از ارتباطات، با وظائف مشخص، مدیریت، هدایت و فعال  می شود. جامعه نیز، همانند هر ساختار دیگر، چنانچه از مدیریت، هدایت و کنترل منطبق بر برنامهء مشخص پیروی نکند، دچار تشتت و زوال و انحطاط شده و در نهایت، از هم می پاشد.

 جدا از مشخصه ارزشی هر نظام، که مثبت است یا منفی، و یا وجوه مثبت و منفی مختلفی در بر دارد، چنانچه مجموعهء ساختار اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی آن، از نظم و هماهنگی منطبق بر مدیریت و برنامهء واحد پیروی نکند، اساسأ موضوعیت خویش را به عنوان یک جامعه، از دست خواهد داد.

،

 

آنچه آمد، پیش در امدی بود در وارد شدن به مباحث تمرکز گرائی، عدم تمرکز و همچنین بحث تمرکز گریزی و گرایشهای گریز از مرکز! در نظامهای مدرن؛ « دولت، ملت، کشور ».

 

 از منظر تاریخی، دولت هخامنشی، و شخص کورش را، باید بنیان گذار اولین نمونهء نظام هماهنگ اداری، سیاسی و اقتصادی و فرهنگی، در شکل نوین دانست. وی برای اولین بار، با ایجاد تقسیمات کشوری ِ مشخص و صاحب هویت عمومی، و نه محلی ( یعنی استان ) یا « ساتراپ »، و ایجاد ارتباط برنامه ریزی شده در بین این مناطق، و مدیریت این واحدها بر اساس قوانین واحد حقوقی، توانست به یک جامعه و یک ساختار، با زیر مجموعه های متنوع، شکل امروزی هدایت جوامع را اعطاء کند!

 

 بر اساس نظم بوجود آمده در ساختار جامعهء هخامنشی، مردمانی  که در حوزهء امپراطوری ایران می زیستند، بدون توجه به نوع دین و آئین و نژاد و قومیت و زبان آنها، موظف می شدند از قوانین جامع و عمومی ، که برای همهء آدمها ( شهر وندان ) وضع شده بود، پیروی کنند. طبیعتأ ایجاد هماهنگی و نظم و اجرای قوانین عمومی، در گستره ای بوسعت یک کشور، نیاز به انسجام در مدیریت، و برنامه ریزی واحد داشت. با ساختاری که هر اندامواره یک ساز بزند و از قوانین و برنامهء خود پیروی کند، نمی شد آن ساختار را هویت جمعی داده و بعنوان یک جامعه و یک کشور بر کشید. بعنوان مثال، در ساختار اقتصادی ِ نظام متمرکز هخامنشی، در پایان روز، حقوق کارگران باید پرداخت می شد! دیگر تفاوتی نمی کرد که این کارگردر شمال زندگی می کند یا جنوب، سفید است یا سیاه و پارسی سخن می گوید یا ایلامی!! بر این اساس، قانونی که در مدیریت مرکزی وضع شده بود، در همهء کشور لازم الاجرا بود و مبنای پی ریزی چنین قانونی، حقوق انسانی بود، نه حقوق قومی و نژادی و مذهبی و...!

 

کوروش ،با پی ریزی نظام واحد اداری و حقوقی، و ایجاد مدیریت واحد، توانست بر بسیاری  ار مشکلات گذشتهء جامعهء ایران فائق آید. مشکلاتی همچون کشمکش ها و درگیریهای قومی و قبیله ای، که بر مبنای برتری طلبی و یا تمایزهای دینی و نژادی و... صورت می پذیرفت، و یا ظلم و اجحافی که بر طبقات فرودست، و یا اقشاری همچون کودکان و زنان، اعمال می شد و یا ویرانی هائی که نتیجهء عدم انسجام ملی بود و هر چند گاه یکبار، بیگانگان را، به طمع غارت، بسوی ایران گسیل می داشت... و اینچنین بود که از دل ایجاد نظام متمرکز مدیریت کشوری، و بر مبنای حقوق بشر، آنچنان جامعه ای بوجود آمد که برای بیش از یک قرن، نمونه ای عالی از هدایت یک ساختار انسانی، در زمان خود، محسوب می شد!

 

نظام متمرکز یعنی چه؟

 

 نظام متمرکز به آنچنان نظامی گفته می شود که بر مبنای مدیریت مرکزی واحد و برنامه ریزی کلان سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، پی ریزی می شود. در چنین نظامی، هر آنچه به حیات عمومی مردم و در چهار چوب یک جغرافیای سیاسی مشخص، مربوط  می شود. از یک مرکز هدایت مشخص و بر اساس یک برنامهء همه جانبه و فراگیر، مدیریت می شود. این مدیریت کلان، پیش از هر چیز، موظف به تنظیم رابطهء شهروندان از منظر حقوقی، در داخل از یکسو، و از سوی دیگر، تنظیم این رابطه، بر اساس منافع ملی، با دیگر کشورها و حوزه های جغرافیای سیاسی غیر ملی است.

 

 مدیریت در نظام متمرکز، موظف است تا در داخل کشور، فارغ از شکل بندیهای قومی و نژادی، مذهبی و آئینی، زبانی و گویشی و هر نوع گوناگونی موزائیکی، بر مبنای حقوق شهروندی، که مفروض بر حقوق انسانی است، برنامه های واحدی  را در جهت توسعهء مدنی و حقوقی و اقتصادی و فرهنگی و سیاسی، طراحی و اجرا کند.

 

 در نظام متمرکز، برنامه ریزی در حوزهء آموزش، تربیت، و فرهنگ عمومی و مشترک، بهداشت همگانی، تنظیم بودجه و مسائل پیرامونی، ایجاد کار و اشتغال و تنظیم قوانین مربوط  به روابط عوامل تولید و سرمایه، امنیت عمومی و دفاعی کشور، تدوین حقوق مدنی و سیاسی افراد و گروههای اجتماعی و تنظیم ساختار هدایت سیاسی جامعه، توسعهء هماهنگ اقتصادی ( در کشاورزی و صنعت ) و همچنین ایجاد چشم انداز واحد رشد برای کل کشور، به مدیریت دولتی، در مرکز یک کشور و حکومت مربوط  می شود، و از طرف دیگر، مدیریت اجرائی تصمیمات کلان، تنظیم شکل اجرا با توجه به موقعیت محلی و استانی، تنظیم رابطهء نیازها با امکانات و تضمین اجرائی شدن طرحها و همچنین تنظیم رابطه متعادل با دیگر مناطق از جهت توسعه، بعهدهء مدیریت محلی و بومی می باشد.

 

از این منظر، اگر بخواهیم نظام متمرکز را در یک جمله خلاصه کنیم، می توانیم بگوئیم که نظام متمرکز، نظامی است که در آن، مدیریت، متمرکز و واحد است، و چگونگی تقسیم امکانات تخصیص یافته و اجرا، غیر متمرکز و بومی!

 

در چنین نظامی، تصمیمات مربوط به شکل حکومت و تنظیم قوانین عمومی، نوع اقتصاد، نوع روابط خارجی، نوع سیستم آموزش همگانی و همچنین مدیریت امنیتی داخلی و خارجی، بعهدهء قدرت مرکزی است و هزینه کردن بودجه، تقسیم امکانات و شکل بکارگیری آن، مدیریت شهری و همچنین پاسخ به مطالبات حقوق مدنی، بعهدهء مدیریت محلی و بومی است.

 

 در نظام متمرکز، قدرت سیاسی، بنابر خواست عمومی شکل گرفته و از نظر زمانی، محدود به زمان و دوره ای خاص است ( مانند طول عمر دوره ریاست جمهوری و یا نخست وزیری و دولتها ) و رژیمها موظف به حرکت در چهار چوب قانون اساسی و قوانین عمومی هستند. در این نظام، تصمیمات  اصلی مربوط به سرنوشت کشور و تعیین خطوط اصلی آن، در مرکز و توسط  حکومت و ارگانهای مربوط به آن گرفته می شود و مدیریتهای محلی، فقط  در حدود اجرائی، و تنظیم رابطهء قوانین عمومی با قوانین محلی، دارای قدرت هستند.

در حال حاضر، در اکثریت قریب به اتفاق کشورهای جهان، همچون آمریکا، روسیه، چین،  انگلستان، فرانسه، سوئد و انواع و اقسام دمکراسی های لیبرال؟!  این نوع رژیم سیاسی، برقرار است، صد البته با اسامی مختلف مانند دمکراسی حزبی و فدرال در آمریکا یا دیکتاتوری پرولتاریا در چین!!! و یا دولت رفاه در سوئد!.

 تمرکز قدرت در این نظامها ( بر خلاف ظاهر غیرمتمرکز و گاهی مثلأ فدرال با حکومتهای ایالتی! ) به حدی است که سیستم، حتی قدرت مرکزی را به تبعیت وا می دارد، و این قدرت مرکزی، خارج از چهارچوبهای تدوین شده، قادر  به اعمال هیچ حکومتی نیست!!!

 

 لازم به ذکر است که نظام متمرکز حکومتی ( در شکل امروزی! ) زائیدهء شکل گیری صورتبندی سرمایه داری است و با پیشرفت هر چه بیشتر آن، از پیچیدگی و قدرت بیشتری برخوردار شده و می شود.

 

 آیا نظام متمرکز ارتجاعی و نامطلوب است؟ بهیچوجه! همانطور که ذکر آن رفت، نظام متمرکز، منطبق بر پیشرفت مدنیت و توسعهء اقتصاد و اجتماع است. این نظام، در شکل آن، کاملأ مترقی و مطابق با توسعهء همه جانبه انسانی است. اگر مشکلی بوجود آید، از آنجا ناشی می شود که در نظام متمرکز، ساختار، متناسب با نظم پیش بینی شده، عمل ننماید! به تعبیر دیگر، با رعایت نظام متمرکز نیست که مشکل پیش می آید، بلکه با نقض آن و زیر پا گذاشتن آن است که ساختار، دچار مشکل شده، و با شورش و عصیان و انقلاب، یا از هم گسیختگی، مواجه می شود.

 

بعنوان مثال، در یک نظام متمرکز، تخصیص بودجه باید بر مبنای نیازهای راهبردی و در جهت  رشد و توسعه یکسان، صورت پذیرد و نظام بر اساس مکانیزم های کنترل ِ از قبل پیش بینی شده، چگونگی مدیریت، هزینه، اجرا و بازدهی را، بصورت یک چرخه، به منبع اولیهء مدیریت، بازگرداند. حال اگر در مدیریت برنامه ریزی، و یا اجرا و مراحل بازدهی، اشکالی وجود داشته باشد، و بخشی از ساختار، در حوزهء وظائف تعریف شده عمل ننماید، طبیعتا، همان یک رکن بیمار، مجموعه ارکان را دچار مشکل می کند، ساختار دچار نارسائی شده، در جائی تضعیف و در جای دیگر، متورم می شود.

 

مهمترین بحث در مبحث حاکمیت متمرکز، توانائی و قدرت مدیریت است. هر چه مدیریت، از برنامه ریزی مدون تر و منطبق بر ضوابط و با انضباط  بیشتری عمل نماید و اهرمهای کنترل قویتر باشند، حاصل کار دقیق تر و اجرائی تر و با بازده بیشتر خواهد بود.

گروهی تصور می کنند که انضباط و ضوابط، همان اجبار و زور و خشونت است!!! در حالیکه درست بعکس، منظور نظر است! یعنی در یک نظام متمرکز، جامعه از سطح مهد کودک و کودکستان، وظیفه و مسئولیت را نهادینه می کند! و بر این اساس، فردی که به سطح مسئولیت اجتماعی، یعنی سن قانونی می رسد، می داند، فراگرفته و  در او نهادینه شده است که خدمت، تعهد، مسئولیت و اجرای وظیفه و رعایت قانون، جزئی  تفکیک ناپذیر از زندگی مدنی است! بر این اساس، نیاز به پلیس و حراست و جاسوس و چماق، برای اجرای قوانین و به حرکت در آوردن ساختار جامعه، وجود ندارد و هر مهره ای، در هر کجا که چیده می شود، به وظیفه خود عمل می کند! بمعنی دیگر، افراد و شهر وندان، در چنین نظامی، درهمان حدی از امکانات استفاده می برند که به مسئولیتهای اجتماعی خود عمل می کنند! در چنین صورتی است که عدالت اجتماعی نیز، بعنوان یک عامل سنجش سطح توسعه یافتگی مطرح می شود.

 

 آیا جامعه ء توسعه یافته با نظام متمرکز،عادلانه نیز هست؟

 

 

 لزومأ خیر! تمرکز و توسعه، شکل هدایت ساختار است، و عدالت، مربوط به بهره مندی جامعه از نتیجهء اجرائی آن نظام متمرکز و ساختار توسعه یافته!

 بنابر این، هر نظام متمرکزی، لزومأ عادلانه نیز نیست، یک نظام متمرکز، تنها در صورتی، عادلانه نیز هست که مکانیسم هائی نیز برای تقسیم ثروت تولید شده و توسعهء نیروی انسانی و حقوق شهروندی، طراحی و اجرا شود! بر این اساس است که امروزه، دولتهای رفاه، در چهارچوب نظام متمرکز سرمایه ( دولتهای سوسیال دمکرات )، معتقد به کشمکش دائمی بین نیروی خواهان تورم سرمایه در بخشی از جامعه، با نیروی مدافع تخصیص امکانات عمومی بیشتر، به جهت جلوگیری از قطبی شدن جامعه، هستند!

 

بر اساس آنچه گفته شد، آنها که مبحث توزیع عادلانه ثروت را با مبحث شکل ساختار ومدیریت جامعه « که لزومأ باید متمرکز عمل کند!» د رهم می آمیزند، از درک درستی در مکانیزم شکل گیری جوامع مدرن برخوردار نیستند و ساختار را، با محتوا و نتیجه عمل ساختار در هم می آمیزند، درست مانند اینکه شما از نارسائی عمل قلب، به کتمان لزوم برخورداری از قلب، برسید!!!

 

گرایش گریز از مرکز یعنی چه؟

 

 

 گرایش گریز از مرکز، همان تفکری است که اعتقاد به نظام و ساختار غیر متمرکز دارد. نظام غیر متمرکز، نظامی است که پیشینه آن، به تفکر فئودالی در نظم دهی اجتماعی، اقتصادی بر می گردد. تفکری که  اساس هدایت، مدیریت و تنظیم روابط انسانی را، نه حقوق شهروندی، بلکه تمایزات طبقاتی ، اقتصادی، زبانی و فرهنگی قرار می دهد. در چنین تفکری، انسانها، پیش از اینکه انسان باشند! متعلق به یک طبقه اجتماعی و یا گروه  قومی و یا یک ملیت خاص و یک زبان و دین و فرهنگ بخصوص هستند که درست بر مبنای همین خاص بودن! حقوقی منحصر بفرد به ایشان تعلق می گیرد.

 در چنین تفکری، من، من! هستم و من پیش از دیگران هستم و بیش از دیگران در محدودهء خویش ( از منظر طبقه  اجتماعی، دین، زبان، نژاد و ... ) دارای حق هستم! مبنای قدرت و اختیار در چنین تفکری، سطح دارائی و امکانات، خلوص در اعتقاد و نژاد و زبان و قومیت ... است.

 

با چنین تفکری است که دوک نشین آلمانی، در تغییر صورتبندی اقتصادی، سیاسی از نظام زمینداری ( فئودالیسم) به سرمایه داری، تبدیل به جمهوری فدرال می شود!!! چرا که همزمان با اینکه خواهان برخورداری از مواهب یک زندگی مدنی پیشرفته تر از نظام قبلی ( زمینداری ) است، اما حاضر به تقسیم قدرت در حوزه های سیاسی و نژادی و قومی و زبانی، نیست!

 

اگر دقت شود، اکثر نظامهای فدرال، در کشورهائی مطرح می باشد که تعصبات قومی و نژادی و زبانی و دینی، د رآنها ریشه دارتر است. سوئیس، آلمان، آمریکا، کانادا و ... نمونه هائی از این دست هستند. هم از اینجهت است که اکثر جوامع فوق الذکر، دچار نوعی تناقض در ساختار هستند و همواره بین گرایشات گریز از مرکز، و گرایش به مرکزیت واحد( که لازمهء نظام نوین است) در کشاکش هستند! همین امروز اگر حتی برای یک روز، قدرت مرکزی در اینگونه کشورها ضعیف عمل کند، به سه شماره، این کشورها فرو می پاشند ( نمونهء قدرت گیری تجزیه طلبان در بلژیک، در این اواخر، نمونه ای خوب برای تأئید نظر فوق است).

 

 به بحث اصلی باز می گردیم...

 

همانگونه که ذکر شد، پیشینهء گرایش به نظام غیر متمرکز و مرکز گریز، به تفکرات باز مانده از صورتبندی اقتصادی، سیاسی پیشین ( زمینداری ) باز می گردد. این گرایشات اعتقاد دارند که مدیریت سیاسی باید غیر متمرکز عمل کند و هر واحد کشوری( بر مبنای اجتماع قومی و نژادی یا مذهبی و یا زبانی و فرهنگی ) باید از اختیارات کامل در حوزه های سیاست، اقتصاد و فرهنگ برخوردار باشد! و نظام مدیریت مرکزی، فقط در حوزهء تنظیم قوانین کلی و سیاست خارجی و ارتش، تصمیم گیرنده باشد و حق دخالت در امور محلی را نداشته باشد. به زبان ساده و عامیانه؛ ایشان، معتقد به حکومت ملوک الطوایفی هستند ولی با نام جدید ( نظام فدرال و یا خود مختار؟!).

 

آنها معتقدند که در اینصورت، نیروهای محلی می توانند خود تصمیم بگیرند و بر این اساس از توسعه و دمکراسی بیشتری!!! برخوردار می شوند.

 نقطهء ضعف اساسی چنین تفکری آنستکه، پاسخی برای مبنای حقوقی اِعمال حق در  جامعه ندارد! و اما به زبان دیگر، از آنجا که مبنای برخورداری از حق را، نه انسان ِ برابر بودن و حقوق شهروندی، بلکه تمایز قومی و نژادی و مذهبی و زبانی قرار داده است، بر این اساس بسیار سریع، به سمت ایجاد یک جامعهء مخوف طبقاتی با تمایزات شدید، که هر قوم و قبیله برای خود خواهان حق ویژه هستند، حرکت خواهد کرد و فردگرائی و فرد محوری متعصبانه، اساس  وجودی چنین  جامعه ای را هماره تهدید می کند. اینچنین است که مدیران چنین نظامی، بر خلاف آنچه تصور می کنند، باید برای کنترل و هدایت وضعیت موجود، دست به ایجاد نظام پلیسی و ایجاد انواع و اقسام سیستم های کنترل بزنند!

 

 در نظام غیر متمرکز، علاوه بر اینکه تبعیض و تمایز، برطرف نشده و از بین نمی رود، بلکه بعکس، تداوم یافته و بشکل مدرنی! نظام مند و تثبیت می شود!! چرا که اگر در نظام متمرکز، اعتقاد به حقوق شهروندی، صرفنظر از ویژگیهای متفاوت و متمایز است و این امید می رود که در پی مبارزات پارلمانی، حزبی و قانونی، بتوان به حقوق مدنی در حوزه های مختلف دست یافت، در نظام  غیر متمرکز، نظر به اینکه اعتقادی به حقوق شهروندی بر مبنای آنچه ( بخصوص در زمینه ء طبقاتی! )  ذکر شد، وجود ندارد،  و اصل، تمایزاست، نه نقاط اشتراک، جامعه بشدت موزائیکی شده، تفاوتها، بعنوان نقطهء قوت عمل کرده  و جامعه به قهقرا می رود  و برای ادامهء حیات مجبور به دادن باج به قدرتهای بزرگ می شود ( نمونهء اینگونه کشورها  و دولتها در دههء اخیر، بسیار ایجاد شده اند و اکنون از مشکلات فراوان در رنج هستند! آذربایجان، گرجستان، ترکمنستان، بوسنی و هرزگوین، آلبانی، ... از جملهء چنین جوامعی هستند!).

 

نکته ای که باید عمیقأ به آن توجه داشت اینستکه؛ بحث سازمان اداری جامعه و شکل تنظیمات ساختاری و مبانی قانونی و حقوقی آن را، بهیچوجه نباید با محتوای عادلانه و آزادانه آن، « اینهمان » پنداشت! بلکه آنچه تعیین کنندهء سمت و سوی عملکرد ساختار و اهداف عدالت طلبانه و یا دمکراتیک آن است، نوع و شیوهء تفکری است که از دل اندیشه ها و آرمانهای احزاب موجود در یک جامعه، که بنابر دمکراسی پارلمانی، قدرت را در دست می گیرند، بوجود می آید.

 

به معنا ی دیگر، ساختار یک حکومت و یک جامعه و نظام اداری آن، همچون ابزاری هستند که با توجه به اینکه در اختیار چه نیروها با چه تفکری، قرار گیرند، می توانند به محتوای این ساختار و شکل، معنای عادلانه و یا غیر عادلانه، دمکراتیک و یا ضد دمکراتیک، بدهند. اگر این امکان  را در دو نظام متمرکز و غیر متمرکز، با هم مقایسه کنیم، ممکن است که نظام غیر متمرکز ملوک الطوایفی؛ قدرت طلبان بدنبال پست و مقام را ارضاء کند! اما توده های عادی مردم را از امکاناتی که در اشتراک و برابری حقوقی و شهر وندی با دیگر مردمان، بدست می آورند، محروم می کند!

 

بعنوان مثال برای یک آذربایجانی و یا یک کرد، فرقی نمی کند که آن کسی که بعنوان شهردار انتخاب شده است، ترکی حرف می زند و شیعه است یا کردی حرف می زند و سنی است. آنچه برای او اهمیت دارد اینستکه کار و بهداشت و آموزش رایگان داشته باشد، بیمه باشد، آینده اش تامین و روشن باشد، مسکن داشته باشد، از احترام و حقوق مدنی برخوردار باشد و در نهایت، بعنوان یک شهروند برابر حقوق، یک انسان و یک آدم فرض شود! و چنین چیزهائی، تنها در یک نظام متمرکز با مدیریت و برنامه ریزی صحیح و قانونمند و همگانی و شکل دمکراتیک امکانپذیر است نه با ریاست جمهوری ارثی الهام علی افی و یا نظام ریاست جمهوری مادام العمری و قومی ترکمن باشی و ملوک الطوایفی مسعود بارزانی! که هنوز نه به دار است و نه به بار، برای خودش، دفتر و دستک زندان و شکنجه، به راه انداخته است!!

 

آنانی که نظامهای آمریکا، روسیه، سوئیس، کانادا را هم مثال می آورند، باید دقت کنند که آنچه که این نظامها را بخصوص از جنبهء اقتصادی و اجتماعی، قابل تحمل کرده است، نه شکل غیر متمرکز و فدراتیو آنها، بلکه حاکم بودن تفکر حقوق شهر وندی براحزاب موجود در این کشورها ست! بهمین دلیل است که می بینیم سه جامعهء آمریکا و روسیه و سوئیس، با اینکه هر سه فدراتیو هستنداز منظر حقوق شهروندی و عدالت و آزادی، بهیچوجه یکسان و همانند و برابر نیستند!

 

 در پایان، آنچه بنظر می رسد « با توجه به سابقهء تاریخی و فرهنگی ایران » بهترین شکل برای ادارهء جامعه باشد، نظامی متمرکز، مقتدر و مردمسالار است که بر اساس حقوق مدنی و شهر وندی اداره شده، و نظام قدرت، غیر مستقیم و توسط احزاب و به تناوب انتخاب و برقرار شود.

هر نوع نظام غیر متمرکز در ایران، کشور را بسرعت بسمت تجزیه و فروپاشی به پیش خواهد برد و این آن چیزی است که جز استعمارگران و نوکران آنها، کسی از آن منتفع نخواهد شد!

گرایشهای گریز از مرکز، باید با قدرت و قاطعیت سرکوب شده و در نطفه خفه شوند! ( بخصوص گرایشهای پان ترک و یا پان عرب ) (1)

 

تمامی رژیمها و حکومتهائی که در آینده ایران نیز ممکن است، مصدر کار باشند، باید هماره به این امر حیاتی توجه کنند که اگر کرامت انسانی و حقوق مردم مد نظر است، چنین فضیلتی جز از گذر اعتقاد به مدیریت واحد برنامه ریزی  شده و با مشارکت آزادانه شهروندان و بر اساس مردمسالاری، شکل نخواهد گرفت. هر نوع گرایشی که بر مبانی تمایز مذهبی و قومی و نژادی و زبانی، بخواهد  حکومت تشکیل دهد، با هر نامی، ارتجاعی است و درنهایت علیه منافع و حقوق انسانی و باید با آن مقابله کرد!

تمامی گرایشهای گریز از مرکز و معتقد به نظام غیر متمرکز، در زیر لوای تظلم خواهی، مظلوم نمائی و دمکرات منشی، در اصل و اساس، خواهان تثبیت قدرت یک گروه خاص از اجتماع، و نه مردم عادی و شهر وندان هستند! و در نهایت، اگر به هدف برسند، اقلیم آنها ، جزیره های تفریحی استعمار و جهنم شهروند ان بی حقوق، خواهد بود!!!

 

                           

 چهارم دیماه 1386

1 - این آشغالها ( پان ترکیست ها و پان عرب ها ) اگر قدرت بگیرند! حمام خونی راه خواهند انداخت که کشتارهای رواندا و سارایوو، و کامبوج، در سایه قرار خواهند گرفت! آنانی که امروز گلستان سعدی و شاهنامهء فردوسی را به آتش می افکنند، فردا مردمان بیگناه غیر خودی را در آتش خواهند سوزاند و سر خواهند برید! سرکوب قاطعانهء این مزدوران استعمار، وظیفهء همهء حکومتگران در همهء ادوار است!



 
 
ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٤  

وظائف رسانۀ ِ ملی در حوزۀ زبان مشترک

 

 

فرهاد عرفانی مزدک

 

 

در تعریف وظائف یک رسانۀ ملی، نکات بسیاری در نظر گرفته شده و برشمرده می شود، که از جملۀ مهمترین آنها مبحث و یا بهتر بگوئیم حوزۀ وظیفه رسانه، در نشر فرهنگ و زبان مشترک، و حراست از اصالت و تداوم آن است. از اینجهت گفتیم « از جملۀ مهمترین » که بی توجهی به این نکته بسیار حیاتی، ضربات جبران ناپذیری بر پیکر وحدت ملی، منافع ملی و بنیانهای فرهنگی یک جامعه وارد می آورد. درواقع عدم دقت در کارکرد حیاتی رسانۀ ملی در این عرصه، راه را در جهت فروپاشی ملی فراهم آورده و یک رکن از ارکان تداوم آموزش نسلها در کسب هویت مشخص را دچار تزلزل کرده و در نهایت نابود می سازد.

گروهی چنین می اندیشند که یک رسانۀ ملی، از جهت فرهنگی و بخصوص زبانی، همچون کشکول یا آش شله قلمکاری است که باید آینۀ انعکاس همۀ خرده فرهنگها، زبانها و گویشها و آداب و سنن اجتماعی محلی و بومی، بدون توجه به خلوص، سلامت، درستی و یا مدنی و امروزی و مطابق با استانداردهای پیشرفت اجتماعی بودن آنها باشد. این جماعت، تصور درستی نسبت به عبارت « رسانه ملی» ندارند و اغلب آن را با نمایشگاه معرفی خرده فرهنگها یا موزهء فرهنگ بومی، اشتباه می گیرند. متأسفانه  این تصور از بنیان غلط و اشتباه، در دهۀ اخیر، بر مدیریت رسانۀ ملی حاکم شده و در همین مدت کوتاه، آنچنان ضرباتی به مفاهیمی همچون هویت ملی، هویت مشترک فرهنگی و زبانی، و همچنین منافع دراز مدت ملی، از جهت تربیت فرزندان این آب و خاک زده است که اگر فکری برای آن نشود، در آینده ای نچندان دور، وحدت ملی را بگونه ای جدی مورد تهدید قرار خواهد داد.

 

پیش از اینکه بخواهیم تعریفی از وظیفه و یا وظائف رسانه ملی در این عرصه ارائه دهیم، لازم است به نکته ای مهم اشاره شود. این نکته آنستکه؛ باید توجه شود که حرکت بنیانی در حفظ و حراست و انتقال فرهنگ ملی و مشترک، جز از طریق حفظ و حراست و انتقال درست و صحیح زبان مشترک، میسر نیست! زبان مشترک و ملی در هر کشوری، آن بنیان و ستونی است که تمامی جلوه های فرهنگی و هویتی بر آن بنا می شود. هر چه این بنیان، از مواد و ترکیبات قدرتمندتری پی ریزی شود، بنای فرهنگ ملی و مشترک از شکوه و استحکام و تداوم بیشتری برخوردار خواهد شد.

 

رسانۀ ملی یعنی چه؟

رسانۀ ملی یعنی رسانه ای که تلاش می کند نماینده و معرف و اشاعه دهندۀ گزیده ترین نمادهای فرهنگی -  زبانی و اجتماعی یک ملت، با توجه به منافع ملی باشد! نکتۀ اساسی در این تعریف عطف به کاربرد واژۀ « ملت » و نه اقوام و و طوایف است! دقیقاً بر این اساس است که رسانه «ملی » می شود و نه « قومی » و تیره - طایفه ای و کشکولی !!! و دقیقاً بر همین اساس هم هست که وظائف یک رسانۀ ملی را در حوزۀ زبانی و فرهنگی می توان تدقیق کرد و برشمرد.

 « ملت » تشکیل شده است از شهروندان برابر حقوق، که بدون توجه به سابقۀ  محدودیتهای زیستی، اقلیمی، قومی، زبانی، مذهبی، نژادی و سنن و آداب، به یک اقلیم مشترک، فرهنگ مشترک و زبان و تاریخ مشترک می اندیشد! و سوابق تاریخی و بین المللی نیز آنرا به رسمیت شناخته است. هم از اینروست که هنگامیکه صحبت از ملی و ملت می شود، دیگر اجزاء مطرح نیست، بلکه کلیت مطرح است! درست مانند آنکه وقتی می گوئیم « آدم »، منظور یک دست و یک پا و دو چشم و... بصورت مجزا نیست، بلکه منظور مجموعه ای از اجزاء است که معرف یک کلیت است. این کلیت بهیچوجه نافی ارزش اجزاء نیست بلکه بعکس! خواهان حفظ آن در جهت ارائه یک کلیت متکاملتر است.

هرگز شما نمی توانید مجموعه ای از قطعات را در یک جعبه و یا یک کیسه بریزید و روی آن بنویسید؛ ماشین، دوچرخه، چرخ گوشت!! یک پازل در صورتی معرف یک تصویر خواهد بود که بدقت و هدفمند در کنار هم چیده شود. یک فرد، یک قوم، یک طایفه، یک گروه اجتماعی و ... دقیقاً همان یک قطعه از یک پازل بنام ملت است. تنها در صورتی هویت ملی خواهد یافت که در مجموعه ای از اشتراکات با دیگر قطعات قرار گیرد!

با توجه به آنچه آمد، ملت ایران، مجموعۀ اقوام ایرانی نیست! بلکه مجموعۀ افراد ایرانی است. افرادی که در درجه اول متعلق به سرزمینی بنام ایران با مرزهای تاریخی مشخص هستند که دست کم از زمان انتشار منشور حقوق بشر کورش بزرگ تا تدوین شاهنامه فردوسی و تا امروز، در این مرزها زندگی می کنند، دارای زبانی مشترک برای فهم یکدیگر هستند، یک ادبیات و فرهنگ شناخته شدۀ بین المللی را خلق کرده اند و از مجموعهای از سنن و آداب کم و بیش مشترک پیروی کرده و می کنند. حال ممکن است این افراد، در گروهبندی های قومی و نژادی و زبانی و در اقلیمهای مشخص نیز زندگی کنند، اما آنچه به آنها هویت  و تشخص ملی! می دهد و از آنها یک ملت می سازد، همان شهروندی آنان از گذر وجود تاریخی سرزمینی بنام ایران است!

بنابر این وظائف تعریف شده برای یک رسانۀ ملی، دقیقاً عطف به این هویت مشترک تاریخی است، نه هویت ملی و بومی و قومی!

 اکنون تلاش می نمائیم تا عناوین چنین وظائفی را بر شمریم؛

1 – اولین و مهمترین وظیفۀ یک رسانۀ ملی، انتقال زبان مشترک و ملی ( زبان فارسی ) به مخاطبان، در عالیترین شکل ممکن به جهت دستوری، واژگانی و تلفظ است. به زبان دیگر، تمامی مجریان چنین رسانه ای موظفند، که بدون توجه به پیشینه ای که از نظر سطح سواد، رشتۀ تحصیلی، وابستگی قومی و زبانی و گویشی و لهجه دارند، وقتی در مقام مجری برنامه های رسانۀ ملی در برابر دوربین قرار می گیرند، مآمور اجرا و انتقال صحیح ترین شکل گفتار و نوشتار زبان فارسی از منظر دستوری، واژگانی و لهجه باشند!

 مجریان برنامه های تلویزیونی و رادیوئی حق ندارند بنابر صلاحدید خویش، جملات را بگونۀ دلخواه ( از منظر دستوری ) بکار گیرند! آنها حق ندارند تلفظی غیر از تلفظ درست واژگان در زبان اصلی ( لهجۀ مادر و اصلی زبان فارسی و در اینجا لهجۀ تهرانی مد نظر است) را ادا نمایند، چرا که لهجهء تهرانی، نزدیکترین  شکل گفتار زبان فارسی به زبان نوشتار است. آنها حق ندارند واژگان فارسی را با لهجۀ عربی، ترکی، انگلیسی و یا گویشهای محلی بکار ببرند!

 جدا از اینکه مجریان، مأمور اجرای چه برنامه ای هستند ( سیاسی، ادبی و فرهنگی، ورزشی، تاریخی، ...) حق ندارند با توجیه عادی بودن استفادۀ عامیانه از واژگان و یا تلفظ خاصی، به ترویج غلط و ناصحیح واژگان و بیان جملات بپردازند. آنها، تنها موظفند بعنوان مأمور انتقال صحیح زبان عمل نمایند!

 در اینجا بنظر می رسد توضیحی در رابطه با لهجۀ مادر در زبان فارسی لازم است داده شود؛

همانگونه که می دانید در تمامی کشورهای جهان و در بین همۀ ملتها، از منظر بکارگیری زبان مشترک، لهجه و گویش منطقۀ پایتخت، بعنوان گویش و لهجۀ مسلط  شناخته می شود. علت هم روشن است؛ نظر به اینکه پایتخت، مکان اصلی در تصمیم گیریها، سیاست گزاریها و نشر و گسترش رسانه ها در اشکال دیداری، نوشتاری و شنیداری است، بنا بر این در همهء کشورها بطور معمول، زبان و گویش بکار گرفته شده در پایتخت از سطح بالاتر، کاملتر و شکل یافته تری برخوردار است. پیشینۀ پایتخت از منظر تعداد باسوادان و مبادلات زبانی و فرهنگی و رسانه ای و ارائِِۀ نزدیکترین گویش به زبان نوشتاری نیز، ادعای فوق را تقویت می کند.

 بعنوان نمونه، اگر مثلأ  « واژۀ » می دانم را یک مجری تلویزیون بخواهد بکار گیرد، مجاز نیست آن را بصورت مُدُنم ، مِدِنم، می دانُم، می دانیم، ذانم و ... بکار ببرد!  او موظف است این واژه را در زبان نوشتار بصورت ( می دانم ) و در زبان گفتار بصورت ( می دُونم) بکار گیرد، که همان بکارگیری این واژه در لهجۀ مادر، یعنی لهجۀ تهرانی است. دقت کنید که در اینجا، مخاطب ما، مجری برنامه های  یک رسانهء همگانی است، نه مردم کوچه و بازار که طبیعتأ ممکن است اهل مناطق مختلف باشند و با گویشها و زبانهای متفاوت. آنها مجازند که به هر گونه  که خود می خواهند صحبت کنند، اما یک مجری رسانۀ ملی! موظف است که زبان را در عالی ترین و صحیح ترین شکل ممکن بکار گیرد، نه آنگونه که خود می خواهد و یا می تواند!!!

 

 2- دومین وظیفۀ یک رسانۀ ملی، گزینش و اشاعۀ مترقی ترین، زیباترین و صحیح ترین و عقلائی ترین سنن ادبی و فرهنگی مربوط به زبان مشترک ( زبان فارسی ) در درجۀ اول است! یک رسانۀ ملی با یک رسانۀ محلی و بومی تفاوت دارد. یک رسانۀ ملی وظیفه ندارد و یا حداقل برای آن در اولویت نیست که به خرده فرهنگها و گویشها و زبانهای محلی و نشر و گسترش آنها بپردازد . این وظیفه برعهدۀ رسانه های محلی و بومی است، نه رسانۀ ملی!!! بعنوان مثال دیده می شود که رسانۀ ملی ( در حوزۀ ایران و یا شبکه های وابستۀ بین المللی – جام جم ) بطور مداوم به گویشها و زبانهای محلی و پخش  موسیقی بومی می پردازد،  بگونه ای که از ده آهنگ پخش شده در طی بیست و چهار ساعت برنامه های صدا و سیما،  هفت یا هشت ترانه و آواز با گویش و زبان محلی است!! آنگونه که مخاطب بواقع دچار سر در گمی میشود که با چگونه رسانه ای روبروست؟ یک رسانۀ محلی و بومی؟ یک رسانۀ ترک زبان؟ کرد زبان؟ عربی زبان؟ یا کشکولی از همۀ اینها!! بجز آنچه بواقع باید باشد، یعنی رسانه ای که معرف زبان و موسیقی و فرهنگ مشترک ( به زبان فارسی ) است! تو گوئی این دستگاه رسانۀ ملی، مجمع الجزایری است با حاکمان متفاوت و سیاستهای مختلف که هر کدام سیاست خود را پیش می برند...

3 – سومین وظیفۀ یک رسانۀ ملی، دفاع از خط مشترک ( خط  فارسی در برنامه های دیداری و نوشتاری ) و ترویج این خط در شکل صحیح آن و مطابق با دیدگاههای فرهنگستان زبان و ادب فارسی و اساتید این رشته در دانشکده های ادبیات کشور است. این واقعاً غیر قابل توجیه است که در یک رسانۀ ملی، دائماً  و بشکل بیمار گونه ای، خطوط غیر فارسی  و بخصوص ( لاتین ) در معرض دید مخاطب ایرانی قرار گیرد، همانگونه که مخاطب یک رسانۀ ملی به زبان فارسی، طبیعتاً فارس زبانان هستند، بنا بر این خطی هم که باید مورد استفاده قرار گیرد باید خط فارسی باشد! در حالیکه همگان شاهدند که در سیمای ملی ایران؟! ، بطور دائم و گسترده، جملات، واژه ها و خطوط و علائم انگلیسی ( و گاهی زبانهای دیگر ) در معرض دید قرار می گیرند. چیزی که مشابه آن در هیچ رسانه ملی خارجی دیده نمی شود! اینکار ظاهراً با این توجیه صورت می پذیرد که زبان انگلیسی، زبانی بین المللی است و یا ممکن است مخاطبین ما غیر فارس زبان باشند،  که این هر دو دلیل، کاملا و صد در صد غلط است، چرا که اولاً بین المللی بودن زبان انگلیسی، ربطی به پخش برنامه  برای فارس زبانان و ایرانیان ندارد و مربوط به پخش برنامه به این زبان، در شبکه هائی است که مطلقاً مخاطب انگلیسی زبان را مد نظر دارند. دوماً مخاطب غیر فارس زبان، پای برنامه های شبکه ایرانی نمی نشیند که احیاناً ما بخواهیم در یک رسانۀ ملی رعایت حال او را بکنیم!! این توجیهات صرفاً می تواند نوعی عقده گشائی برای مدیران کم سواد و بیسواد و بی اطلاع  نسبت  به مدیریت یک رسانۀ ملی باشد!

در نهایت، آنچه بنظر می رسد که باید به مدیریت رسانه ها گوشزد شود، اینستکه، مجریان برنامه های یک رسانۀ ملی، باید حتماًاز میان، با سواد ترین افراد در حوزۀ زبان و ادبیات فارسی باشند، چرا که آنها باید قادر باشند این زبان را بدون لهجه  محلی و با شکل صحیح  بکار گیرند و خود را موظف به رعایت قوانین در این حوزه بدانند.

اول فروردین ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی

 

 



 
قومگرائی، گفتمانی استعماری!
ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۳  

قومگرائی، گفتمانی استعماری!

 

فرهاد عرفانی – مزدک

 

گفتمان قومگرائی، گفتمانی استعماری است و باید با آن بشدت برخورد کرد! هر نوع قومگرائی، با هر توجیه و انگیزه ای، ارتجاعی است و بمثابه سد راه  جنبش های  ترقی خواهانه عمل خواهد کرد. بر این اساس، برخورد قاطع با حرکت نظری و عملی ِ مبتنی بر قومگرائی، و گرایش های گریز از مرکز، باید در دستور کار نیروهای مترقی قرار گیرد.

 

قومگرایان، ستون پنجم دشمنان ایران و مردم ایران هستند و هیچ نشانی از ترقی خواهی در جنبش ایشان وجود ندارد. حرکت قومگرایانه، حرکتی به عقب، از نظر اجتماعی – مدنی و حقوقی است و جامعه را به صورتبندی ماقبل سرمایه داری پرتاب می کند، و آنهم پس از جنگهای کثیف و خونریزی و ویرانی های بیشمار.

 

 جنبش های احیای هویت قومی – زبانی، تنها، پوششی برای طرحهای بغایت استعماری  و ارتجاعی است، که در راستای منافع راهبردی امپریالیستی، در گوشه و کنار جهان و بخصوص خاور میانه، طراحی شده اند و توسط ارتش های استعماری و گروههای  محلی قومگرا و تجزیه طلب، به اجرا در می آیند.

 

مصوبهء اخیر کنگرهء آمریکا، مبنی بر تجزیه عراق، مؤید تمامی نکات فوق الذکر است و در راستا و در ادامهء طرحهای راهبردی نابودی اتحاد شوروی، یوگسلاوی و ... هر نوع شکل گیری کانون متحد دیگری از این نوع، و فروپاشی اتحادهای سنتی و تاریخی در منطقهء خاورمیانه است.

قومگرائی، سد راه شکل گیری هر نوع جنبش سراسری برای عدالت و آزادی، و شکل گیری حکومتهای دمکراتیک و مردمی است. قومگرائی، سلاح برنده و خطرناک و هولناک امپریالیستها، در به انحراف کشاندن جنبش های مردمی و حاکم کردن خشن ترین و بدوی ترین تمایلات فاشیستی و غیر انسانی، بر جوامع کهن، متمدن و با فرهنگ مشرق زمین و بخصوص ایران است.

 

مقابله با قومگرائی و تجزیه طلبی و سرکوب  گرایشات اینچنینی، حرکتی مترقی است که متضمن تأمین دراز مدت منافع خلقهاست. لازم به ذکر است که گرایشات و تبلیغات جدائی طلبانه، روی دوم سکهء قومگرائی است و در اساس هیچ تفاوتی با آن ندارد. آن نیروهائی که با شعار جدائی طلبی پیش می آیند و قومگرائی را نفی می کنند، در اساس، همان سیاست قومگرایان را پیش می برند، در ظاهری دمکراتیک!! این نیروها نیز، نیروهای منحرف و یا دست ساز امپریالیسم هستند که هدفی جز راهبرد نابودی ملتها، تحت عناوین بظاهر مترقی، ندارند.

گفتمان قومگرائی، چه در شکل خودمختاری طلبانه و فدرالیستی و چه در شکل تجزیه طلبی و جدائی خواهانه، گفتمانی ضد مردمی و ضد بشری است، که از آن، جز غارتگران بین المللی، منتفع نخواهند شد!

 

تامین منافع و حقوق مردم، جز از طریق شکل گیری حاکمیتی  دمکراتیک، مبتنی بر حقوق برابر شهروندان و اتباع در حوزه های اقتصاد و سیاست و فرهنگ، و بر اساس به رسمیت شناختن حقوق انسانی ( فارغ از جنسیت و نژاد و دین و مذهب و زبان ) و تنها بر اساس انسان بودن، قابل حصول نیست!

 

جنبش آزادیخواهانه و عدالت طلبانهء مردم، در بهمن پنجاه و هفت، با علم کردن خواسته ها و شعار های مذهبی به انحراف کشیده شده و منجر به حاکمیت سی سالهء ارتجاعی ترین جناحهای فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی ( بازار ) جامعهء ایران و عقبگرد در تمامی زمینه ها، بخصوص دستاورد مبارزات مردم در جریان مشروطه و ملی شدن نفت، شد.

هم اکنون نیز استعمار گران تلاش می نمایند تا با جا انداختن گفتمان قومی، بجای جنبش ملی برای آزادی و مردمسالاری و عدالت، بار دیگر، با  ایجاد تشتت در جامعه و از هم گسستن پیوندهای تاریخی مردم ایران، ملت را از دستیابی به  آرمانهای انسانی و حقوق حقه اش باز دارند.

 

ملت ایران باید هوشیار باشند و در دام خائنین و وطن فروشان و مزدورانی که در پشت نقاب حقوق قومی –زبانی و یا حتی استقلال قومی ؟! در صدد اجرای نیات شوم استعمارگران هستند، نیافتند و این خائنین را افشاء و از جامعه طرد کنند!

 

 نکتهء بسیار پر اهمیتی که روشنفکران، نویسندگان، رهبران سیاسی و همهء میهن دوستان باید به آن توجه کنند اینستکه، حساب قومگرایان و رهبران فرقه های اینچنینی، از حساب مردم عادی کوچه و بازار که با سنتها و آداب و زبان و گویش و تعلقات قومی مختلف در مناطق مختلف کشور زندگی می کنند، کاملأ جداست.

 مردم ایران، هیچگونه دشمنی و خصومتی با یکدیگر نداشته و ندارند و چند هزار سال زندگی مشترک، ایشان را چنان از هر منظر در هم آمیخته است که بمعنی واقعی کلمه، یک ملت هستند و در مقاطع مختلف تاریخی و بخصوص در بحرانهای بزرگ، این واقعیت را آشکارا و در عمل نشان داده اند.

 بعنوان مثال؛ در حادثهء زلزلهء بم، همهء دنیا شاهد بودند که چگونه ملتی، یکپارچه و با تمام وجود، به یاری اسیب دیدگان شتافتند، بگونه ای که شاید در هیچ کجای دیگر جهان، نتوان، نمونه ای مشابه را نشان داد.

 

 اگر حوادث مشابه و نزدیک به زمان زلزلهء بم، مانند زلزلهء پاکستان و وقوع سونامی در کشورهای جنوب شرقی آسیا و عکس العمل مردم آن مناطق را، با عکس العمل مردم ایران مقایسه کنید، می توانید به عمق همبستگی عاطفی، فرهنگی و تاریخی مردم ایران پی ببرید!  

این داستان در دراز نای تاریخ پرفراز و نشیب ایران، مثالهای فراوانی دارد؛ از مقاومت گستردهء مردم ایران در برابر هجوم وحشی خونخواری همچون اسکندر گرفته، تا حملهء جنایتکاران عرب، و از ترکتازی ترکان آدمخوار سلجوقی تا خونخواران مغول ...،  و تا آخرین موارد حماسهء ایستادگی، همچون رزم مشترک در برابر استبداد ترکان قاجار و نبرد مشروطه، یا انقلاب بهمن و جنگ هشت ساله و .. ، تمامأ، نشانگر یکدلی و اشتراک نظر یک ملت، در باور به هویت ملی خود، است.

 

ایرانی بودن، قرار دادی تحمیلی به اقوام و طوایف مختلف نبوده است! یعنی آن موضوع مسخره و مضحکی که نوکران امپریالیسم، تلاش می کنند در بین مردم  ایران تبلیغ کنند و جا بیاندازند! این احمقها! تصور می کنند وحدت بین ملت ایران هم، از نوع پیمانهای تحمیلی و نا همجنس و نا همگون و تحمیلی بین خودشان است، که با هزار چسب نا چسب، تلاش کرده اند و مردمی کاملأ از هر جهت متفاوت، بخصوص از منظر تاریخی! را گرد هم آورده و در قالب یک کشور، شناسنامه داده اند!

کشورهائی همچون کانادا، انگلیس!، سوئیس، آمریکا و ... بهیچوجه قابل مقایسه با کشورهائی همچون چین و هند و ایران، نیستند...

 

 ایرانی، یعنی یک شناسنامه تاریخی و فرهنگی و عاطفی مشترک، یعنی یک هویت! هویتی که به هیچکس، در این سرزمین تحمیل نشده است، بلکه انتخابی تاریخی بوده است که نظر به عمق پیوستگی، ناگسستنی است!

 

 آنچه استعمار در تلاش است که با دستاویز قرار دادن آن، ملت ایران را دچار تشتت و از هم گسیختگی کند، یعنی تفاوتهای زبانی و یا احیانا مذهبی، موضوعی است که از منظر تاریخی، ملت ایران، آنرا بخوبی حل کرده است. در فرهنگ ایرانی، زبان مشترک، یعنی فرهنگ و هویت مشترک! زبانهای محلی، بهیچوجه در تضاد و یا تناقض با تعریف فوق، قرار ندارند که اتفاقأ در درازنای تاریخ، یاری رسان آن بوده اند! وجود هزاران شاعر و نویسنده از طوایف و اقوام مختلف با زبانها ی گوناگون مادری، که آثار خود را بزبان مشترک ملی ( فارسی ) خلق کرده اند، موید واقعیت و حقیقت فوق الذکر است.

 

تلاش تجزیه طلبان خائن و وطن فروشان مزدور که زیر بیرق احیای زبانی و نشر دروغهای شاخدار، پیرامون سابقهء تاریخی زبانها و گویشهائی که حتی تا زمان حاضر، فاقد ادبیات نوشتاری و خط  و اعتبار تاریخی از منظر فرهنگی هستند، تمامأ آب در هاون کوفتن و زور زیادی زدن است! آنها نمی دانند ( و یا خود را به نفهمی می زنند! ) که بسیار پیش از ایشان و به دفعات، در طی تاریخ طولانی ملت ایران، جنایتکاران و وحشیان، تلاش کرده اند که با علم کردن هویتهای ساختگی، هویت ایرانی ملت ایران و زبان فاخر آنرا دچار تزلزل کرده و احیانأ نابود سازند، اما وجود زنده و شاداب هنر و فرهنگ و زبان قدرتمند فارسی، از شبه قاره تا قفقاز و ایران و حتی حوزهء زندگی اعراب، نشان از بیهودگی تلاش ایشان دارد!

 

 جانشینان اسکندر تلاش کردند تا زبان خویش را جایگزین زبان فارسی کنند، اما  نتوانستند !

 اعراب تا دویست سال، هر کس را که فارسی صحبت می کرد، مجازات کرده و تلاش می کردند تا زبان خود را جایگزین زبان فارسی کنند، اما نتوانستند!

 ترکان و جانشینان چنگیز نیز کوشیدند که همه چیز این ملت را بسوزانند و با خاک یکسان کنند و نشانی از فرهنگ و زبان این مردم بر جای نگذارند، اما بسیار زودتر از آنچه متصور است، در برابر عظمت این زبان و فرهنگ ساخته شده توسط آن، زانو زدند و حتی افتخار کردند که قادرند فارسی صحبت کنند و فارسی شعر بگویند!! و ...

 

آری چنین است که باید آب پاکی را بر دست تجزیه طلبان و قومگرایان ریخت که؛ اگر پشت گوششان را دیده اند، نابودی ملت ایران و زبان فارسی را هم، خواهند دید!!!

 

هموطنان، روشنفکران، نویسندگان و مبارزان سیاسی ایران!

قومگرایان را از صفوف خود بیرون بریزید! آنها را افشاء و طرد کنید و امکانات تبلیغی و ترویجی خود را در اختیار ایشان قرار ندهید!

 

سلاح قومگرایان، ایجاد تفرقه در صفوف متحد مبارزه سراسری و یکپارچه، تحت بهانه های موهوم قوم و قبیله ای است. با طرد این ستون پنجم استعمار، صفوف خود را از فرصت طلبان و خائنین پاک کنید!!!

 

www.maghalatemazdak.blogspot.com

www.farhadeerfani.blogspot.com

 

                                                                           10-  8- 86

 



 
ریشه های قومگرائی
ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٩  

ریشه های قوم گرائی

فرهاد عرفانیمزدک

 

- در تحلیل مواضع اجتماعی و یا سیاسی افراد وگروهها، تنها نباید به درک آنچه از جانب ایشان بیان می شود اکتفا کرد و فقط بدان پرداخت، چرا که، پس زمینه های جامعه شناختی تفکری که خود را در بیان سیاسی  و یا حتی یک رفتار اجتماعی بروز می دهد ، قابل تأمل است و از اهمیت بسزائی برخوردار است. هم از اینجهت است که در مقالهء حاضر ، تلاش می شود پس زمینه های گرایشهای قوم و قبیله ای و تمایلات عشیرتی ، که در اساس ، بنیان تمایلات سیاسی مبتنی بر خودمحوری ، نزدیک بینی سیاسی، تنگ نظری گروهی، احساسات استقلال طلبانه بر محور تمایزات قومی و مذهبی یا نژادی و زبانی و اقلیمی ، و همچنین، دستاویزی بر رفتار های شبه فاشیستی در جامعهء مدرن است را کاویده و چشم اندازی هرچند محدود تصویر شود تا چهرهء مرتجعینی  که به ضرب سکهء امپریالیسم برای آیندهء ایران، تحت عناوین حقوق اقلیتهای قومی ، حق تعیین سر نوشت خلقها؟!! و... فدرالیسم ؟!!! مشغولند ، بیش از پیش ، افشا شود ...

***

 از همان هنگام که انسان، زندگی در جنگلها و غارها را رها کرده، به زندگی در حاشیهء رودها روی آورده و به اهلی کردن حیوانات پرداخت ، اجتماع انسانی ، پابپای این تحول ، بخاطر تقسیم کار اجتماعی ، دارای هویت و معنای تازه ای نیز شد. خانواده معنا و کارکرد اجتماعی یافت و به اعتبار آن ، دارای هویت. بر این اساس ، پیوستگی و وابستگی خونی و خویشاوندی ، هویت جدید اجتماع انسانی شد. این روند ، با سکنی گزیدن انسان در یک مکان مشخص و پرداختن به کشاورزی و شکل گیری روستا ، و همچنین ، رشد و توسعهء روابط کوچ نشینان با روستائیان و پیدائی مفهوم داد و ستد ، به تدریج ، به مفهوم خانواده و قوم و خویش ، ابعاد تازهای بخشید که ، طبیعتا ، انبوهی از مفاهیم فرهنگی - اجتماعی و سنن و آداب را نیز ایجاب می کرد. بر این اساس ، برای درک آنگونه روابط اجتماعی که : قوم ، بمثابه پیوند خونی و خویشی و به تبع آن ، فرهنگی - زبانی واقلیمی ، خود را توضیح می دهد ، و بنیانهای یک رفتار اجتماعی خاص را پی می ریزد ، هیچ جا بهتر از روستا نیست.

 با شناخت این محیط ( روستا ) است که می توانیم به چرائی رفتار قوم گرا یان و قبیله پرستان و عقب افتاده هائی از این دست پی ببریم و نقاب ، از چهرهء روشنفکران خرده بورژوائی که در پوستین انقلابیگری خزیده اند ، کنار زده ، چهرهء حقیقی این دایناسور های آلت دست امپریالیسم را به مردم بنمایانیم.   

***

در میان انواع اجتماعات انسانی ، اجتماع روستائی ، از ویژگیهای منحصر به فردی برخوردار است . ویژگیهائی همچون محدودیت جغرافیائی و اقلیمی ، ارتباط مستقیم با طبیعت ، وابستگی متقابل انسان و عوارض طبیعی به هم ، وابستگی و نزدیکی خویشاوندی ، انسجام فرهنگی و مذهبی ، اجبار به کار سخت بدنی ، تمایز مفهوم زمان با مناطق اجتماعی دیگر ، اهمیت و ارزش فوق العاده منابع طبیعی ، عدم ارتباط وسیع اجتماعی ، عدم درگیری با مشغله های خاص جامعهء شهری و صنعتی و ... ویژگیهای فراوان دیگر ، که همه و همه ، در بسیاری موارد ، بر انسان روستائی ، توسط طبیعت ، تحمیل می شود و او مجبور است خود را با آن وفق داده و همزیستی داشته باشد . دقیقأ از همینجا نیز هست که الزاماتی فکری ، روحی ، مذهبی ، فرهنگی و ... شکل می گیرد که ، بازتاب نهائی آن را ، در رفتار اجتماعی و یا سیاسی روستازادگان ، می توان مشاهده نمود .

 نظر به اینکه عوامل شخصیت ساز در انسان ، در هر دو وجه طبیعی و اجتماعی آن ، بنیان اسکلت و ساختار شخصیت را ، عمومأ تا سنین پیش از دبستان ، شکل می دهند و صد البته بخشی نیز مربوط به محیط خانواده و خاستگاه فرهنگی - طبقاتی آن است ، به سهولت می توان دریافت که تأثیرات چگونگی زندگی در  سالهای اولیه رشد و نمو انسان ، نقشی انکار ناپذیر در شکل گیری آنچیزی دارد که ، بعدها در بزرگسالی ، مبین یک شخصیت اجتماعی اند .

 اینکه می بینید عموم آدمها در همه جای کرهء خاک ، در همان دقایق ابتدای آشنائی با یکدیگر، به گونه ای عرفی پذیرفته اند از یکدیگر بپرسند که، مثلأ: (( کجائی هستی؟ )) و یا (( از کجا می آئی )) یا متولد کجا و یا بچهء کدام محل و منطقه  و شهر و کشوری ؟ ناخودآگاه اشاره به گام مهمی در شناخت شخصیت و دنیای مخصوص افراد ، که منوط به خاستگاه ایشان است ، دارد.

 البته گاهی و شاید امروزه (( اغلب )) ، ارتباط و تأثیر پذیری از جهان بینی روستائی ، غیر مستقیم است . بدین معنی که ، فرد ممکن است ، خود ، زاده و بزرگ شدهء محیط شهری باشد ، اما با فاصلهء زمانی نچندان طولانی ، از طریق بستگان ، به فرهنگ روستائی وابسته باشد و یا در آن نشو و نما کرده باشد . این موضوع ، د رمورد اکثر مهاجرین دهه های اخیر به شهرها و شهرستانها و شهرهای بزرگ و مراکز استان ، صادق است . گاهی اوقات نیز ، این مهاجرت به خارج از کشور صورت پذیرفته ، که در اینصورت ، قضیه از پیچیدگیهای بسیار بیشتری برخوردار است و تضادهای عجیب و غریبی را هم در شخصیت و هم در جهان بینی فرد و افراد مذکور موجب می شود .

 ***

همانگونه که اشاره شد ، زندگی و بالیدن  در روستا و در آمیختن با این دنیای محدود و مسائل آن ، جهان بینی فلسفی و در ادامه ، جهان بینی اجتماعی  و فرهنگی فرد را شکل داده ، از وی شخصیتی ویژه می سازد که طبیعتا رفتارهای فردی و اجتماعی و شکل نگرش به جهان پیرامون و حتی خواسته ها و آرزوها را تحت الشعاع خود قرار می دهد. چنین فردی ، بدون اینکه اغلب (( خود )) متوجه باشد ، انعکاس همهء آن چیزی ست که تحت عنوان ، ویژگیهای منحصر به فرد ، دسته بندی کردیم :

 در داستان (( ماهی سیاه کوچولو )) نوشتهء زنده یاد (( صمد بهرنگی )) ، با ماهی پیری روبرو می شویم که ، برکهء محل زندگی خود را (( همهء جهان هستی  )) می پندارد ! و بهیچوجه حاضر نیست قبول کند که جهانی دیگر نیز وجود دارد و جالب تر اینکه مدعی نیز هست ، که همه چیز این جهان ( برکه ) را می داند و نیازی به مکاشفه و تحقیق و تفحص و پرسش هم ندارد !!

 شاید هم ، شما خوانندهء عزیز ، با اینگونه افراد ، در زندگی روزمره برخورد کرده باشید ، که همه چیز را با دنیای محدود  خود در کفهء قیاس قرار داده ، هر آنچه با آن هماهنگ نباشد را رد می کنند ! شاید در وهلهء اول غافلگیر شده باشید و علت اینگونه رفتار عجیب را نتوانید بفهمید ، اما با کمی دقت متوجه می شوید که فرد نامبرده ، در رجعتی دائمی به خاستگاه اجتماعی خویش است و بقول معروف (( دنیا را از منظر سوراخ سوزن می بیند ! )) .

 

 در مورد زندگی روستائی به ویژگیهائی اشاره کردیم که اکنون ، با کمی ریز شدن در این موارد ، می توانیم شناخت بیشتری پیدا کرده ، به علت رفتار قوم گرایان ، در بیان خواستهای سیاسی - اجتماعی ، پی ببریم .

 اولین موردی را که در مورد زندگی روستائی مطرح کردیم ، محدودیت جغرافیائی و اقلیمی بود . اینچنین محدودیتی ، به شکل طبیعی ، اولین عارضه اش ، محدود یت روابط اجتماعی ست . نظر به اینکه انسان موجودی اجتماعی ست و به شیوهء آزمون و خطا ، به بازسازی هویتی ، شخصیتی - روانی و رفتاری خود می پردازد ، خودبخود ، محدودیت در روابط اجتماعی ، محدودیت در موارد آزمون و خطا را موجب شده ، فرد مذکور را دچار محدودیت دید اجتماعی می نماید . از منظری دیگر ، رفتار اجتماعی وی ، در بوتهء نقد دیگران قرار نگرفته ، صیقل نمی خورد . چنین شخصیتی زمخت و سخت می نماید . مغرور و خودبین می شود و حاضر به پذیرش نقد اجتماعی نیست . روستائی  کم می داند ، اما پرمدعا و مغرور است . علت آن همین محدود بودن جهان او،  و به تبع آن ، جهان بینی اوست !

مورد دیگر از ویژگیهای برشمرده شده ، ارتباط مستقیم روستائی با طبیعت  و وابستگی متقابل وی با عوارض و تبعات مثبت و منفی آن است . واقعیت اینستکه روستائی ، جزئی از طبیعت پیرامون خویش است و میان او و یک شهر نشین ، در این رابطه ، دنیایی از فاصله وجود دارد . روستائی ، همه چیز  خود را مدیون طبیعت است ، کار و غذا و امکانات زندگی و پناهگاه و تکیه گاه او ، همان طبیعتی ست که وی را در برگرفته . بر این اساس ، هاله ای از تقدس ، هر آنچیزی در این طبیعت را در برگرفته ، از آب رودخانه گرفته تا سنگ کوه و خار صحرا و بوته و درخت و کشتزار و حیوانات ، هر کدام ، از آنجهت که سازندهء گوشه ای از زندگی وی اند ، به همان میزان که زندگی عزیز است ، آنها نیز عزیز اند ! اینچنین است که احساس مالکیت و سپس ، احساس تعلق به محیط ، از چنان قدرت و تقدسی برخوردار است که حتی فکر تعرض به آن ، روستائی را آشفته کرده ، بر می آشوبد ! نبردها و جنگهای خونین و کینه های شتری و اختلافات دیرینه ، مابین ساکنین روستاهای همجوار ، افسانه ای دیرپاست که ، در همهء موجودیتهای روستائی ، موجود است و دستمایهء نگارش داستانهای بسیاری قرار گرفته است . این تقدس تا آنجا پیش می رود  که ، در بسیاری موارد ، شکل آئینی و مذهبی بخود گرفته ، حتی به ستایش و زیارت منجر می شود !

 بسیاری از جامعه شناسان ، آغاز گرایش به مذهب و پیدایش ادیان را  همین  نقطه می دانند . شاید شما هم با درختان ، غارها و معبرهای مقدسی روبرو شده باشید که زیارتکده اند و در نذر و نیاز ، جایگاه ویژه ای دارند!

 این احساس تعلق شدید ، پایه و اساس آنچیزی ست که در شکل اجتماعی خود ، به حفظ حدود و ثغور و پاسداری از خاستگاه سرزمینی منتهی می شود و در ضمیر ناخودآگاه روستائی ، مقدس و تعرض ناپذیر است .

 

همانگونه که پیشتر اشاره شد ، نظر به اینکه همه چیز در روستا بسختی فراهم می شود ، یعنی همهء امکانات زندگی و اموال و دارائی ها ، خودبخود ، هر چیزی ، هر چقدر خوار و خرد ، از ارزش ویژه ای برخوردار است و طبیعتا این ارزش با میزان مالکیت رابطهء مستقیم دارد و به تبع این ، مالک و صاحب این اموال و دارائی ها و امکانات ، با توجه به میزان برخورداری از ارزش های مادی ، در نزد دیگران ، از ارزش و احترامی خاص برخوردار می شود. بر همین اساس است که خانها و مالکها و اربابها ، در نزد روستائیان ، از احترام و جایگاه ویژه ای برخوردارند . میزان و قدرت اعمال ارادهء اجتماعی در روستا نیز ، تابعی از همین مسئله گسترهء مالکیت است .

 و اما قدرت مالکیت به اینجا ختم نمی شود ، که طبعا حامل ایجاد ویژگیها و خصوصیاتی فردی و شخصیتی نیز هست . به عنوان مثال ، خصوصیاتی همچون تنگ نظری ، حسادت و بخل ، گدا صفتی و قدرت طلبی ... ، عوارض قرار گرفتن در چنین موقعیتها و فضائی ست . روستائی به آنکه بیشتر دارد ، حسادت می ورزد ، چرا که مالکیت بیشتر را مترادف با موقعیت بهتر ، احترام بیشتر و امنیت و آسایش فراوان می داند . بر این اساس بخیل هم می شود. او نمی خواهد کسی بیشتر از او داشته باشد . تنگ نظر می شود . او نمی خواهد و نمی تواند موفقیت دیگران را تحمل کند . وی گدا صفت است و حاضر نیست هیچ چیزی ، هر چقدر ناچیز  را از دست بدهد ! اگر هم سخاوتی از خود نشان می دهد ، مثلا در برخورد با میهمان ، مطمئن باشید حساب و کتابی در کار است و او در واقع دارد با شما معامله ای را صورت می دهد ! او در این ویژگیها تا حد زیادی با خرده مالکان شهری وجه اشتراک دارد . فقط شکل اعمال ایشان ممکن است متفاوت باشد .

 

***

 موردی دیگر که در تکوین نگرش روستائی به جهان پیرامون ، نقشی اساسی دارد ، موضوع روابط خونی و خویشاوندی ست . در همین ابتدا بگویم که مابین روستائیانی که به کار کشاورزی و باغداری مشغولند ، با چادر نشینان و صحرا گردان و ایل نشینان و عشایر و دامپروران ، اگرچه از نظر امکانات و شکل اقامت ، تفاوتهائی وجود دارد ، که البته قابل توجه است ، اما از بسیاری جهات ، وجوه اشتراک وجود دارد . بخصوص اینموضوع ، در مورد کوچ نشینان و عشایر ایرانی ، نسبت به سایر مناطق جهان ، بخصوص نقاط دیگر آسیا، بیشتر صادق است . همانگونه که می دانیم ، فلات ایران ، بخصوص خطهء جنوب ، که از منظر تاریخی ، جنوب کشور کنونی عراق را نیز شامل می شود ، از جملهء اولین مناطقی ست که بشر اقدام به کشاورزی کرده است و در یک جا اسکان گزیده و زندگی مدنی و شهری را آغازیده است . طبیعتا ، گسستن از زندگی مبتنی بر شکار و رفتن بسوی اهلی کردن حیوانات و کشاورزی ، نمی توانسته است همهء افراد را وارد یک چرخهء مشخص اقتصادی کند . به همین جهت است که زندگی کوچ نشینی یا دامداری ، بشکل زندگی ایلیاتی و عشیره ای ، در کنار کشاورزی و همپای آن ، نه رقیب  ، که اغلب به عنوان کامل کنندهء صورتبندی زندگی دهقانی و ارباب و رعیتی ، رشد داشته است . به همین دلیل است که ، تشابهات فراوان فرهنگی ، توجیه پذیر می نماید. از جملهء این تشابهات ، همین پیوستگی خونی و خویشاوندی و محدود  و بسته بودن آمیختگی نژادی است ، که در ادامهء خود ، به مفهوم قوم و قبیله و عشیره ، معنا می دهد . ازدواج بین نزدیکان در یک روستا ، آمیختگی در بین روستاهای نزدیک ، به لحاظ تشابهات اقتصادی - اقلیمی - مذهبی ، و در ادامه ، در بین کشاورزان و دامپروران و کوچ نشینان و عشایر ، سنتی دیرینه بوده است ، که بتدریج ، هرم اقتصادی  را ، به هرمی قومی ارتقاء داده ، قدرت قدرتمندان قوم و قبیله را بمثابه قدرتمندان اقتصادی و همزمان ، رئیس قوم ، معنا بخشیده ، آنها را به عنوان (( صاحب همه چیز )) مطرح می کرده است (1) در اینجاست که پیوستگی اقتصادی ، پیوستگی خونی ، پیوستگی آئینی و مذهبی ، قوم و قومیت را ، نه تنها به عنوان یک اجتماع انسانی و اقتصادی - اقلیمی ، که مهمتر از آن ، به عنوان یک اجتماع عشیرتی و عاطفی ، با پیوستگی های عمیق خونی و تعصبات خانوادگی ، موضوعیت می داده است .

 این روابط تنگاتنگ ، که از همهء مظاهر فرهنگ ، از جمله زبان ، دین ، آئینها و مراسم ، سنتها و روابط عمیق ، اشباع می شده است ، بتدریج پایه گذار نوعی از وحدت می شده است که ، در دورهء ماقبل مدرنیته ، اس و اساس ایجاد قدرتهای منطقه ای بوده است. قدرتهائی که در کشمکش و یا سازش با واحدهای همسان ، در اقلیتهای دیگر و در طی زمان طولانی ، منجر به شکل گیری ساختار قدرت ، بمثابه ملت ! بوده است .

 جغرافیا و مشترکات خونی و قومی و آئینی و فرهنگی ، مرز تعیین کنندهء روابط ، تحت عنوان جغرافیای داخل و خارج ملتها ، تا پیش از مدرنیته بوده است . طبیعتا ، جنگها و کشمکشها ، مابین حوزه های اقتدار اقوام ، دایرهء مفهوم ملت را تنگ و گشاده می کرده است . بنابراین ، مفهوم ملت ، از نظر حقوقی ( حقوق جامعهء مدرن ) با همین مفهوم ، از منظر روابط ماقبل مدرنیته ، تفاوت دارد .

 در دوران مدرن ، با تثبیت مرزها ، شکل گیری نظام اداری قدرت ، بوجود آمدن نظام اجتماعی و سازمانهای مدنی ، حاکمیت دولت ملی به مفهوم طبقاتی و نه قومی ! ، به رسمیت شناخته شدن حاکمیتها از منظر حقوق بین الملل ، معنا یافتن  مفهوم تبعه ! و ... همهء اینها ، طبیعتا معنای ملت را ، از مجموعهء اقوامی که پیوستگی های خونی و عشیرتی و قومی و زبانی ، آنها را بهم وصل می کرد ، به مجموعهء اجتماعات انسانی از طبقات گوناگون  ، که در یک واحد جغرافیائی با مرزهای مشخص ، حکومت مشخص ، پرچم واحد، زندگی می کنند و تابع مجموعهء قوانین مشخصی هستند ، ارتقاء داد. بنابراین ، در جهان کنونی ، هنگامی که صحبت از ملت می شود ، بهیچوجه مبانی قومی و خویشاوندی و حتی زبانی ، مورد نظر نیست ! بلکه مبنای حقوقی آن ، به عنوان اتباع ساکن یک کشور است ، که ممکن است از اقوام متفاوت ، نژادهای مختلف ، فرهنگهای گوناگون ، زبانها و لهجه های متنوع و انواع و اقسام دین و آئین و مذهب باشند ! در برخی موارد ، این اتباع ، دارای وجوه اشتراک هستند ( مانند ایران ) و در برخی موارد وجوه اشتراک بسیار کم و ضعیف است ( مانند آمریکا ) که البته وجود وجوه اشتراک ، می تواند در عمق و معنا بخشیدن به مفهوم احساسی ملت نقش بازی کند ، اما در معنای حقوقی آن ، از منظر حقوق مدرن بین الملل ، نقش ایفا نمی کند !

 

***

و اما ویژگی دیگری که ذکر آن رفت ، وجود انسجام فرهنگی  و مذهبی ست . در زندگی روستائیان و کوچ نشینان ، به دلایلی که پیش تر گفته شد ، نوع زندگی و ارتباط تنگاتنگ با طبیعت و رفع نیازها از این طریق ، خودبخود ، جهان بینی فلسفی خاصی را نیز به ایشان ؛ اگر نگویم تحمیل ! ، که اعطاء می کند .

 یک روستائی ، جدا از اینکه هم اکنون و در عصر حاضر چه دین و آئینی دارد ، طبیعتا خرافاتی و مذهبی ست ! تقدس منابعی که برای او منشاء بقاء اند ، همچون زمین ، آب ، خورشید و ماه ، درختان و باد و فصل ها و حتی ایام خاص ، هر کدام بخودی خود قادرند که اعتقاداتی را شکل دهند و همانگونه که می دانیم ، پیدایش بسیاری از مذاهب ، ارتباط مستقیم با همین زندگی کشاورزی و یا شبانی داشته است .

 روستائی همواره چشمی به آسمان دارد و چشمی به زمین ، و از نظر اعتقادی ، بین ایندو معلق است . نظر به اینکه همواره زور طبیعت ، بر قدرت روستائی ، می چربد ، بنابراین ، قضای خداوندی ، که اختیار دار همهء هستی طبیعی ست ، جبر زندگی او نیز هست . هم اوست که قادر تواناست و هر چیزی در ید توانای اوست و هر چه او بخواهد ، همان می شود . بنابراین ، اعتقاد دینی و مذهبی و توحید و ارادهء الهی ، برای روستائی امری شوخی بردار نیست و در زندگی او نقشی محوری دارد . طبیعتا ، بر همین اساس است که تمامی روابط اجتماعی و آئین های فردی او نیز ، تحت الشعاع این فرامین الهی قرار گرفته ، هستی معنوی روستائی وی را شکل می دهد .

 در اجتماع شبانی و روستائی و زندگی قومی ، پیوند عمیقی بین صاحبان زمین و رمه ، نمایندگان خدا ( روحانیت ) و مکانهای مقدس ( مساجد و امامزاده ها ) وجود دارد و این هر سه در پیوندی تاریخی ، مدار قدرت را معنا می بخشند . همهء سنن و آداب روستائی ، مستقیم و غیر مستقیم ، تحت تأثیر این عوامل اند . از همین روست که سنتها ، پایدار و خدشه ناپذیرند . نظام قدرت ، تزلزل ناپذیر است و اوامر الهی و دینی و مذهبی لازم الاجرایند . در چنین فضائی ، آداب اجتماعی بندرت تغییر می کنند و در مقابل تغییر و جبر به تغییر ، سر سختی از خود نشان می دهند .

 بنابر آنچه آمد ، به راحتی می توان تشخیص داد که : هر حرکتی رو به جلو و تغییر در مدلهای تفکر روستائی ، تا چه حد می تواند با مقاومت وی روبرو شده ، وی را به مرتجعی آشتی ناپذیر تبدیل کند! مبارزهء قوم گرایان با مفاهیم مدرن و همچنین دستاوردهای مدرنیسم همچون : حقوق انسانی بر مبنای حقوق فردی و برابری حقوقی و اجتماعی افراد ، صرفنظر از تعلقات قومی و مذهبی یا نژادی و رنگ پوست و زبان و لهجه و...، یا ساختار قدرت ، مبتنی بر آراء شهروندان ، یا ارجح بودن تابعیت افراد در یک کشور، و نه تعلق قومی و نژادی! ، وهمچنین منافع ملی ، و نه منافع منطقه ای یا قومی و...  بسیاری مفاهیم دیگر ، ریشه در همین جهان بینی محدود و نظام تفکر روستائی دارد.

 

***

عنوان دیگری که می توان کمی به آن پرداخت ، مسألهء اجبار به کار سخت بدنی ست . اگر بخش کوچکی از جهان مدرن بورژوائی ، که در آن ، اساسا ، نوع زندگی روستائی ، دچار تغییرات شگرفی شده است ، را کنار بگذاریم ، در اکثر نقاط جهان و بخصوص ایران ، هنوز هم کار بدنی ، به اشکال گوناگون ، حرف اول را در تولید روستائی و یا شبانی می زند .

همانگونه که می دانیم ، در تقسیم کار روستائی و شبانی ، بشکل طبیعی ، امور خانه و تولیدات این بخش ، در اختیار زنان است ، و امور بیرون از خانه و اقتصاد مربوط به آن ، در اختیار مردان . در هر دو قسمت ، زن و مرد مجبورند تمامی توان فیزیکی خود را ، برای بهره وری بیشتر از امکاناتی که در اختیار دارند ، بکار اندازند. در همینجاست که ارزشهای معنوی کار یدی شکل می گیرند و اساسا کار یدی (( کار )) حساب شده و دارای ارزش فی الذاته می شود .

 روستائی ، همواره در کشاکش دو تضاد قرار دارد . از سوئی با کار فکری تعارض دارد و از سوی دیگر با زندگی شهری ، که تقسیم کار و مفهوم کار در آن دگرگون می شود. این دو تضاد ، کشمکش بین شهر و روستا ، از منظر شکل و تقسیم کار ، و شیوهء زندگی قومی و روش زندگی مدرن  را ، عمق و معنای عمیقتری می بخشد! اینچنین است که از منظر یک روستائی و یا کوچ نشین ، شهری مفتخور می شود !! و فعالیتهای وی فاقد ارزش است و از طرف دیگر ، خود وی خالق همه چیز می شود و دارای اصالت و محور هستی !!! است .

 نظام فکری متکی به کار یدی ، فرهنگ خاصی را نیز در خانواده بوجود می آورد . در خانواده ، هر که قویتر و بزرگتر است ، طبیعتا از ارزشهای والاتری نیز برخوردار است . پدر ، حرف اول را می زند . پس از او پسر بزرگتر قرار دارد ( و احتمالا پسران بعدی ) ، سپس مادر قرار دارد و در نهایت دختران ( به ترتیب از بزرگ به کوچک ) . این سلسله مراتب قدرت در خانواده ، با جهان بینی مذهبی و نظام اقتصادی جامعهء روستائی و  عشیرتی نیز در تطبیق است .

 اینچنین است که قوم گرایان ، حقوق زنان و کودکان را بر نمی تابند ! چرا که آنرا با جهان بینی مذهبی و اقتصادی خود در تضاد می یابند !!
 

***

ویژگیهای دیگری که اکنون می توان پرداخت و در ابتدا بدانها اشاره رفت ، عبارتند از: تمایز  مفهوم زمان روستائی ، با زمان در مناطق شهری ، و عدم ارتباطات وسیع اجتماعی و نقش آن در شکل گیری جهان بینی روستائی ، و همچنین دور بودن وی از مشغله های خاص جامعهء شهری و صنعتی  .

 مفهوم زمان ریاضی ، همانگونه که می دانیم ، مفهومی تجریدی ست که از نظم لایتغیری ( در شکل و نه در محتوا ) پیروی می کند و محیط بر دگرگونیهای طبیعی ست . مبنای سنجش چنین زمانی ، نه از یک سیستم و یا چند نظام طبیعی ، که از کل مفهوم حرکت پیروی می کند . اما در جهان روستائی و زندگی او ، زمان ، متغیری ست که با توجه به مقتضیات طبیعی ، کش و قوس می یابد . به معنی دیگر ، بستگی تام دارد به شکل دخالت عوامل طبیعی و نوع  هماهنگی روستائی با این عوامل .

 طلوع و غروب خورشید ، دگرگونی فصل ها ، گرم و سرد شدن و اعتدال هوا ، زمان آغاز بادهای فصلی ، زمان آب شدن برفها ، زمان بارش بارانهای فصلی ، زمان زاد و ولد دامها ، زمان تخم ریزی ملکهء زنبورها ، زمان شکوفه کردن و یا میوه دادن درختان و ... ، همهء این عوامل آنچه را از آن به عنوان (( زمان طبیعی )) یاد می کنند ، شکل می دهد. بر این اساس ، زمان از دید روستائی ، بر محور شکل گیری انجام نوعی کار که با زندگی او در ارتباط است ، معنا یافته و یا تغییر معنا می یابد . روزهائی را ممکن است در کنار چشمه با اقوام نشسته ، انگشت به بینی فرو ببرد و آفتاب بگیرد و چپق بکشد و روزهائی دیگر را بی وقفه ، طلوع تا شام ، کار کرده ، فرصت سر خاراندن نداشته باشد ! ماههائی از سال را ممکن است مجبور شود در بیابان و دشت و کوه بخوابد و یا ماههائی دیگر را در زیر کرسی و لحاف لم داده ، به عبادت و یا تولید بچه مشغول باشد ... ، بر این اساس  نظم و ریتم زندگی او گاه تند و گاه بسیار کند است و در کل ، با منطق ریاضی زندگی شهری ، همخوانی ندارد . از دید او ، زندگی شهری ، با طبیعت زندگی جور نیست و صد البته می دانید که طبیعت ِ زندگی روستائی ، همان (( طبیعت )) است ! و با طبیعت زندگی شهری ، که در تلاش برای تغییر جهان است ، فرق دارد . از همین روست که روستائی  هماره به هماهنگی با طبیعت و ثبات آن می اندیشد ، چرا که ثبات در ریتم طبیعت ، به معنای ثبات در زندگی اوست . برای او تغییر زمان بارش باران یا برف ، بمعنای فاجعه است. بنابراین ، ترجیح می دهد همه چیز،  به همان شکلی که هزاران سال تداوم داشته ، تداوم یابد ! بتدریج ، این روند و این تطابق حرکت طبیعت ، که اغلب نیز از نظم خاص زبان ریاضی پیروی نمی کند ! و کشمکش روستائی و سعی او در هماهنگی با آن ، تأثیر خود را بر نگرش روستائی به زندگی و محیط پیرامون می گذارد .

این رقص زمان طبیعی ، نوعی عدم ثبات شخصیتی ، هراس دائمی از تحولات ، گرایش شدید به ثبات در هر چیز ، مخالفت با تغییرات وسیع در هر چیزی ، مقابله با پدیده های نو ، نظم ناپذیری و آنارشی شخصیتی ( از منظر نظم شهری ) و ... اینگونه خصوصیات ، بتدریج جزئی از زندگی و منش و شخصیت و جهان بینی و در ادامه ، نوعی فرهنگ ویژه می شود که ، از آن می توان به فرهنگ روستائی و روستازادگان ، یاد کرد .

 در بعد دیگر همین فرهنگ ، مدار بستهء روابط اجتماعی روستائی قرار دارد . دایرهء روابط روستائی بسیار محدود است . در حالت عادی ، محدود به خانواده و نزدیکان و اقوام است و در ایام عزا و اعیاد و جشنها ، محدود به اهالی روستا و حداکثر اهالی یکی - دو روستای نزدیک و همجوار .

 در زندگی شبانی نیز تقریبا وضعیت مشابهی برقرار است . ارتباط کوچ نشین و روستائی با جهان بیرون از محدوده و منطقه خود ، حداکثر در حد معامله و بده - بستانهای اقتصادی محدود با شهر است که طبیعتا ارتباط اجتماعی مستمر و قوی را در پی نداشته ، تأثیرات آنچنانی بر وی نمی گذارد .

 بنا بر این ، تأثیر پذیری روستائی از جهان پیرامون و قرار گرفتن در بطن تحولات آن ، گاهی در حد قرن ها و هزاره ها ! به درازا می کشد. البته در قرن گذشته و حاضر ، بسرعت این وضعیت در حال تغییر است . اما باید توجه داشت که : تغییرات و تحولات فرهنگی ، معمولا هماهنگ و همزمان با تحولات اقتصادی - سیاسی نیستند و زمان زیادی لازم است تا دگرگونی های اجتماعی - اقتصادی و سیاسی ، نوعی از فرهنگ را در نوعی دیگر مستحیل کرده و چیزی جدید بوجود آورند.

 آری ، در چنان فضای بسته ، همراه با روابط محدود است که ، صبر و شکیبائی و تلاش برای سازش با دیگران و تطبیق با سرعت تغییرات و بده - بستان  فرهنگی با دیگر افراد و تحمل نظرات متفاوت و گوناگون  که از ویژگیهای زندگی شهری ست ، در زندگی و جهان بینی و نگرش روستائی جائی ندارد . او همه چیز را از دریچهء جهان خط کشی شده و محدود خود می بیند و بر سر آن ، حاضر به هیچگونه معامله و مسامحه ای نیست ! تحول و تغییر در مبانی عقاید خود را نمی پذیرد ، با دگرگونی در شیوهء زندگی خود به مقابله می پردازد و همواره از گسترش مدنیت در هراس است ، چرا که پیشرفت آن را ، بمعنای نابودی هویت و محدودهء اقتدار خود می پندارد.

 

***

اکنون ، با توجه به همهء آنچه آمد  و ویژگیهائی که برشمرده شد ، می توان ریشه های تفکر قوم گرا و روستازادگان استقلال طلب و یا فدرالیست؟ را دریافت ! اینکه چرا ایشان با تغییر و تحول مخالفند ، تمرکز گریزند ، دید محدود دارند ، پیشرفت و دگرگونی را بر نمی تابند ، اهل مسامحه و کنار آمدن با دیگر مردمان نیستند ، متعصب اند و بر ویژگیهای قومی خود پای می فشارند ، نظم گریزند و بر حفظ آنچه دارند پای می فشارند و حاضر به هماهنگی با جامعهء بزرگ مدنی نیستند ؟ چرا از ارزشهای کهنه دفاع می کنند و زیرعلم هر تفکر و ایدئولوژی مترقی ای که بروند ، فی الذاته مرتجع اند و آن تفکر را به شکل خود در می آورند ، بجای اینکه خود به شکل آن تفکر مدرن در آیند !!

 و اما چه می توان کرد ؟ حقیقت اینستکه ، تغییر جهان بینی روستائی ، با تغییر زندگی او ، میسر است . شیوه و سطح زندگی او باید تغییر کرده و ارتقاء یابد.

از دید نگارنده ء این سطور ، راه حل مسألهء قوم گرائی و گرایشات اینچنینی ، نه تن دادن به آنچیزی ست که تحت عنوان حق تعیین سرنوشت ؟! مطرح می شود ، که در چنین صورتی ، درست است که به مسئله ، پاسخ سریع و ساده ای داده ایم ، اما مشکل را حل نکرده ، بلکه آن را تثبیت کرده ایم ! ، راه حل : کم کردن و نابودی تضاد بین شهر و روستا و اختلاف سطح زندگی و مدنیت ،  بین مناطق قومی و روستائی ، با مناطق شهری و مرکزی ست .

 باید در اینجهت حرکت کرد که : از نظر آموزش ، بهداشت ، امکانات رفاهی ، کار ، تغذیه ، مسکن  و کلیهء امکانات مدنی ، فاصلهء بین شهر و روستا از سوئی ، و از سوی دیگر ، بین مناطق کوچ نشین و یا استانهای مرزی کم شود . تنها در چنین صورتی ست که مردمان این مناطق احساس خواهند کرد شهروند درجه دو و سه نیستند و از همان منظری به آنها نگریسته می شود که به دیگران نگاه می شود . همزمان ، از اینطریق راه بر سوء استفاده کنندگان خارجی ، امپریالیستها و مزدورانشان نیز بسته خواهد شد .

 اقوام مختلف در ایران ، باید احساس کنند که از حقوق اجتماعی و سیاسی - اقتصادی برابر با دیگر مردمان برخوردارند . همزمان نیز باید درک کنند که این حقوق ، حقوق انسانی ، شهروندی و مدنی آنهاست ، نه حقوق قومی و طایفه ای و ... امثالهم !

 آنها باید بفهمند که در یک نظام دمکراتیک ، حق تصمیم گیری ، بدست آوردن پست و مقام ، ریاست ، اختیار داشتن و امثالهم ، بر اساس لیاقت و شایستگی و تخصص و مقبولیت از جانب مردم اعطاء می شود ، نه داشتن خون کردی ! و یا ترکی ! و لری !  در رگها !!! و یا داشتن افکار مذهبی خاص در کله !! و یا تعلق جغرافیائی به یک منطقهء بخصوص .

 آنها باید بفهمند که در یک نظام دمکراتیک ، انسان بودن ! ، ایجاد حق می کند ، نه کرد بودن و ترک بودن و بلوچ بودن ! آنها هم شهروندی هستند مانند دیگر شهروندان ، نه کمتر از ایشانند و نه امتیازی بر ایشان دارند. بنابراین ، مبارزه در راه احقاق حقوق انسانی ، از جمله برابری و عدالت و آزادی و استفاده از برکات زندگی همراه با آرامش و آسایش ، و همزمان ، احساس مسئولیت در برابر جامعه و دیگر شهروندان ، مبارزه ای است مربوط به همهء مردمی که فاقد این حقوق اند ، جدا از اینکه دارای چه ویژگیهای نژادی و خونی و قومی و مذهبی و جنسی و ... هستند !

***

زیرنویس :

 

1 - پیداشدن عبارات و الفاظی همچون کدخدا ، خان ، ارباب و .. امثالهم ، نیز بخودی خود ، نشان دهندهء موضوعیت مسألهء ارتباط دارائی با قدرت و ریاست بر اجتماع روستا و یا قوم و قبیله و طایفه و عشیره است . اگر دقت کنیم ، در جنبش هائی که مبنای قومی دارند و استقلال طلبانه اند و یا علیه حکومت مرکزی اند ، این روءسا نقش محوری بازی می کنند ، چرا که با پیدایش دولتهای مدرن و شکل گیری قوانین عمومی ، ساختار قدرت قبلی ، که متکی بر قدرت محلی خانها و اربابها بود ، زیر سوال رفته و نفی می شود . به همین دلیل ، قدرتهای محلی ، که قدرت تاریخی خود را ، در منطقهء قومی ، در خطر اضمحلال می بینند ، زیر علم حقوق  قومی رفته ، طوایف خود را به حرکت واداشته ، جنبشهای قوم گرایانه را تحت عناوین مشروع ، همچون احقاق حقوق فرهنگی ، زبانی ، ... و یا مذهبی ، شکل می دهند .

 در واقع ، آنچه به عنوان جنبش های قوم گرا تا کنون شکل گرفته است ، پیش از آنکه مسأله ای حقوقی و مربوط به همهء مردم باشد ، مربوط به تضاد و تعارضی ست که صاحبان قدرت محلی ، با حکومت مرکزی پیدا می کنند . اگر دقت کنیم ، می بینیم که وجود رهبرانی همچون بارزانی ، رئیس ایل بارزانی ، همزمان ، هم به عنوان رئیس قوم و قبیله ، و هم رهبر سیاسی ، موید این نظر است که تغییر صورتبندی اقتصادی - سیاسی در سطح کلان ، که منجر به  نابودی اهرام کوچک قدرت در سطح مناطق می شود ، چگونه موجبات پیدایش حرکتهای قومی و استقلال طلبانه را فراهم می آورد .

 این حرکات ، ماهیتا ارتجاعی اند ، به این دلیل که در نقطهء مقابل جنبش های ملی و طبقاتی ، برای خواستهای عمومی ، در سطح جوامع جدید هستند . این جنبش ها ، مطالباتی همچون آزادی بیان ، مطبوعات ، تشکیلات صنفی - سیاسی ، حقوق شهروندی و مطالبات کارگری - دهقانی ، حقوق زنان و ... امثالهم را برنمی تابند ، که همچنین ، این خواستها را به سطح مطالبات محدود قوم و قبیله ای و منطقه ای ، که عموما به حفظ قدرت صاحبان قدرت در منطقه ای خاص منجر می شود ، تقلیل می دهند و آن مبارزات ترقی خواهانه را به انحراف می کشند.